بمحض رسیدن به هتل که حدوداً یک کیلومتر با حرم فاصله داشت و تو شارع ملک عبدالعزیز بود هدایت شدیم به طبقه دوم و تا رسیدیم دیدیم یک عده از همشهری های زرنگ ! اتاقهای آفتابی و خوب رو گرفته اند و من و مسعود و بهروز به یک اتاق بدون نور با یک پنجره کوچک رفتیم که تو اون اتاق کلاً 8 نفر بودیم ( درجه یک فرست کلاس ) بدی این جور ساکن شدن این است که چون آدم همسفرها رو نمیشناسه اولش سخته اما اگر با رفقا باشی 20 نفر هم کم است . حاج آقا خوشنویس هم از همه با آب میوه رانی استقبال کرد و بعدش هم چای و یک دوش و برای نماز ظهر راه افتادیم پیاده بسوی حرم رسول ا... ، چند روزی است برای نوشتن این خطوط با خودم دارم کلنجار میرم ، تا حواسم جمع میشه و دلم باهام راه میاد اینترنت قطع است و تا اینترنت وصل است دلم رضا نمیده بنویسم ، تا اینجا نوشتم از مشهد تا مدینه اما از اینجا ببعد رو نمیتونم میتونم بنویسم یا نه ، آیا میتونم حق مطلب رو ادا کنم ، نکنه خدای نکرده مدیون رسول ا... بشم ، برای ورود به مدینه و زیارت قبر رسول تنها آنچه که در کنار منبرها فرا گرفته ایم ( اگر پای منبر نشسته باشیم ! ) کفایت نمیکند ، برای آنکه بدانیم رسول الله این رسول مهر و محبت و دوستی چه رنج ها برای استواری اسلام و کلمه لا اله الا الله کشید باید مطالعه کرد ، برای ادای حق رسول الله باید با شناخت و آگاهی از این بزرگوار قدم به خاک مدینه گذاشت . علی رغم اینکه نویسنده کتاب محمد پیامبری که از نو باید شناخت آقای گئورگیو رو دقیقاً نمیشناسم ولی کتاب ترجمه ذبیح اله منصوری است و بدور از تعریف هایی که نویسنده از سه ملعون کرده بخوبی تلاش رسول حق و خانواده و همراهانش را به تحریر در آورده است . ............ آب گرم کن های عربستان برقی است و یه نفر که رفت حمام باید معطل بشی تا آب دوباره گرم بشه ، بهر صورت با آب ولرم غسلی کردیم و با پاهایی لرزان بسوی حرم راه افتادیم ، دلم نمیاد به حرم برسم پس هی حاشیه میروم ، چند نکته مهم در مورد اعراب و مدینه : ماشین ها اکثراً توپ ، رد شدن از خیابان یعنی خداحافظی با زندگی چون بدون ملاحظه زیرت میکنند ، هزینه تاکسی از هتل تا حرم 5 ریال ، ایام شلوغ 10 ریال به بالا ، شهر مرتباً در حال ساخت و ساز و ضمناً پاک شدن از آثار اهل بیت ، ........ پیاده اومدیم تا از محل ساخت یه پل زیر گذر گذشتیم و رسیدیم به بقیع ...... مادر ، مادر ، کاش بودم و من جای تو کتک میخوردم ، مادر جان مادر کجای این شهر غریب و شلوغ جای گرفته ای ، مادر جان ، گریه امانم نمیدهد و سر به دیوار سنگ گرانیتی بقیع دارم و عقده های سالیان سال دربدری رو دارم های های میگریم ، مادر مادر جان میدونی که تو این دنیا غریب و تنهام ، اومدم اینجا جای قدم های تو و علی و پدر گرامی ات را ببوسم شاید بمن نیز نظری نمایید
می گوید : « خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دنبال چه می گردید ؟ و تو گفته بودی دنبال تو می گردیم . بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید تو ی بیابان . گفته بود من توی سفره خالی شما هستم . توی چروک های صورت عزیز . توی سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ . توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کند. توی پینه های آدم های بدبخت و فقیر . توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده . توی عینک ته استکانی پدران نا امیدی که با جیب خالی بچه ی مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برند .توی دل دو تا پسر بچه ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون میشه ....توی فکرهای اون فیلسوف بیچاره که می خواد من رو ثابت کنه اما نمی تونه ..... توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه .... توی زبان طفل شش ماه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند ... توی خوشحالی شب عید بچه ها .... توی صداقت .توی پاکی .توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن .... توی نماز علی . توی اشک های علی .توی غم های علی . .........................................................
از : کتاب روی ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفی مستور برگزیده جشنواره قلم زرین 1381