بالاخره فکر کردیم راه باتمام رسید و ما حاجی شدیم ! هواپیما تو فرودگاه دمام عربستان نشست و ما همگی وارد سالن گمرک شدیم ، معمولاً انسان در بدو ورود به کشوری که تا حالا به اون مسافرت نکرده یه مقدار نگران و مضطرب از نحوه برخورد مامورین گمرک میباشد ، وارد یک سالن شدیم و حدود 4 تا صف تشکیل شد و هر صفی هم به جلوی یک مامور گمرک میرسید ، یه فرمهایی رو هم دادند که پر کنیم ، از اونجایی که ما مسافر کاروان رسمی نبودیم این موارد و نحوه پر کردن فرمها و سایر شرایط رو کسی بهمون نگفته بود اما تنها نکته ای که تاکید کردیم اینکه برای تجارت آمده ایم و بس ! بالاخره از گیت ورودی رد شدیم و مهر ورود به کشور عربستان تو پاسمون خورد ! آخیش ! فرودگاه دمام بزرگ ولی خلوت بود ، تو سالن اصلی یه خودرو کادیلاک زرد رنگ جدید رو بعنوان جایزه گذاشته بودند که روش همه اش عربی نوشته بود و یه کافی شاپ و رستوران داشت که همه چی رو دو برابر قیمت میداد ، یه نماز خونه تمیز پیدا کردیم و نماز مغرب و اعشا رو خوندیم و اومدیم بیرون و اونجا بود که من آقای خوش نویس کسی که ویزا رو برامون گرفته بود دیدم ، اتوبوسی منتظر ما بود که بعد حدود یک ساعت معطلی و جمع شدن سایر حجاج محترم که هنوز هیچکدام را نمیشناختیم اتوبوس ره افتاد ، راستش رو بخواهید من معمولاً به هر کشوری که بخواهم مسافرت کنم قبل از اون یه مقدار راجع به اون کشور و خصوصاً نقشه اون از تو اینترنت مطلب جمع میکنم و گاهاً حتی دنبال دوست تو چت روم ها میگردم اما این سری اونقدر کارها با عجله ردیف شد که من فرصت هیچکدوم از این کارها رو پیدا نکردم و تازه بعد از راه افتادن اتوبوس بود که فهمیدم حدود 14 ساعت راه داریم تا مدینه ، با نگاه کردن به نقشه متوجه میشویم از این ور عربستان باید میرفتیم اونور عربستان ، شاید تو شرایط معمولی 14 ساعت راه خیلی سخت باشد اما در اون شرایط هر لحظه اش عزیز بود و سعی میکردی با هر نفست هوای بیشتری از سرزمین وحی رو تو سینه هات بدی ،کم کم داشتیم چهره های همسفر ها رو می دیدیم و با اون آشنا می شدیم ، حدود یک ساعت بعد اتوبوس تو یک پمپ بنزین توقف کرد ، پمپ بنزین های اونجا خیلی بزرگ است و رستوران و تعمیرگاه و اینطور چیزها هم داره ، شام هم جاتون خالی برای اولین بار جوجه طبخ اعراب رو خوردیم ، جوجه رو پهن می کنند لای توری و توری رو میزارند روی منقل ، واسه هر نفر هم یک جوجه کامل ، شام خوردیم و بعد حرکت تا نماز صبح خبری نبود و بعد از اون بود که تازه بیرون دیده می شد ، جاده ای که توش حرکت می کردیم اتوبانی بود 3 لاینه ( هر سمت ) دو طرف اتوبان هم به ارتفاع یک متر سیم خاردار کشیده شده بود و تا چشم کار میکرد بیابون بود ، تو راه آقای خوشنویس صحبت کرد و اولش ما فکر می کردیم ایشون داره از روی نوشته میخونه و بعد دقت کردیم و دیدیم اینجوری نیست و ایشون ماشا... از روحانیون مسلط تر بر سخنرانی بود و بالاخره در شروع سفر مطالبی رو در فواید حج ، قداست سرزمین وحی و ثواب خدمت به زائرین خانه خدا فرمودند و حاج آقا دربندی روحانی کاروان رو هم معرفی کردند ، یادم رفت بگم که مسعود تو فرودگاه دمام با حاج آقا خوشنویس صحبت کرده بود که ما از رفتن به کاروان فدک ( قرار بود مدینه ملحق بشیم به اون کاروان ) منصرف شده ایم و با شما هستیم ( آخر مسعود و حاجی تو تهران همسایه دیوار بدیوار هم بودند ) و ایشون هم گفته بود که من مدینه هتل رزرو کرده ام در خدمتتون هستم ، نزدیک داشتیم می شدیم به ظهر که زمزمه پیچید که تا مدینه راهی نمانده ، یاد ورود به شهر کربلا افتادم که اشک ریزان در انتظار دیدین گنبد حضرت ابوالفضل که می گفتند از سمتی که ما وارد می شویم اول دیده می شود می گشتم ، دوباره همون حس غریب و انتظار و التهاب اومد سراغم ، پس کجاست اون گنبد سبز رنگ ، کجاست شهر نبی گرامی ، نبی مهر و محبت و رحمت ؟ غربت آقا رسول ا... ، غربت بقیع ، غربت علی ، حزن و اندوه اهل بیت
ای سی رکوردر هم همراهم بود و پخش میکرد :
بنده عشقم و آزادم ، دل به ولای علی دادم
در محشر به خدا شادم ، یا مولا مددی کن
دلم هوای مدینه را کرده
مدینه ما را به گریه آورده
کبوتر جانم میان هر کوچه
ز پی غریب مدینه می گردد
علی علی مولا علی علی مولا علی علی مولا علی